تبليغاتX
هویچ دارین؟؟ -

هویچ دارین؟؟

هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟

HOMEPAGE

E-MAIL

 

 

در همين نزديكي

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن

 

 كرده بود. فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند.

 

هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

 

توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دورغ، خيانت،

 

جاه‌طلبي؛ هر كسي چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلب‌شان را مي‌دادند و بعضي‌ها

 

 پاره‌اي از روح‌شان را؛ بعضي‌ها ايمان‌شان را مي‌دادند و برخي هم آزادگي‌شان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را

 

به هم مي‌زد؛ دوست داشتم همه نفرتم را نثارش كنم.

 

 انگار ذهنم را خواند؛ موذيانه خنديد و گفت: «من

كار

با كسي ندارم؛ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و

 

 آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را

 

مجبور مي‌كنم كه از من چيزي بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان

 

دور من جمع شده‌اند». جوابش را ندادم. آن وقت سرش را

 

نزديك‌تر آورد و گفت: «البته تو با اينها فرق مي‌كني؛

 

 تو زيركي و مؤمن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

 

 

اينها ساده‌اند و گرسنه؛ به جاي هرچيزي فريب

 

مي‌خورند». از شيطان بدم مي‌آمد؛ حرف‌هايش اما شيرين

بود.

گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

 

 ساعت‌ها كنار بساطش نشستم؛ تا اينكه چشمم به جعبه‌اي

 

 «عبادت» افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود. دور از

 

 چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خود

 

گفتم: «بگذار يك بار هم كه شده كسي، چيزي از شيطان

 

بدزدد؛ بگذار يك بار هم او فريب بخورد». به خانه

 

آمدم و در جعبه كوچك عبادت را باز كردم؛ توي آن اما

 

جز «غرور» چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و

 

غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم...فريب! دستم

 

 

را روي قلبم گذاشتم...نبود. فهميدم آن را در كنار

 

بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه

 

 

لعنتش كردم. تمام راه، خداخدا كردم. مي‌خواستم يقه

 

نامردش را بگيرم؛ «عبادت» دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و

 

قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم...شيطان اما نبود!

 

آن وقت نشستم و به حال خودم سير گريستم. اشك‌هايم كه

 

تمام شد، بلند شدم تا بي‌دلي را با خودم ببرم كه صدايي

 

شنيدم...صداي قلبم را...و همانجا بي‌اختيار به سجده

 

افتادم و زمين را بوسيدم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:20 توسط تنها |