|
هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟
|
||||
|
|
||||
پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم،
فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست.
پدر. اون حامله است Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشیم .
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي
مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه Stacy چشمان من رو به روي حقيقت
باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي
کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام
کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني
براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15
سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر
مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق، پسرت، John
Tommy فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه
امن بود، بهم زنگ بزن.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:13 توسط تنها
|

در همين نزديكي ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود. فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دورغ، خيانت، جاهطلبي؛ هر كسي چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضيها پارهاي از روحشان را؛ بعضيها ايمانشان را ميدادند و برخي هم آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد؛ دوست داشتم همه نفرتم را نثارش كنم. انگار ذهنم را خواند؛ موذيانه خنديد و گفت: «من كار با كسي ندارم؛ فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم كه از من چيزي بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند». جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: «البته تو با اينها فرق ميكني؛ تو زيركي و مؤمن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه؛ به جاي هرچيزي فريب ميخورند». از شيطان بدم ميآمد؛ حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم؛ تا اينكه چشمم به جعبهاي «عبادت» افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خود گفتم: «بگذار يك بار هم كه شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد؛ بگذار يك بار هم او فريب بخورد». به خانه آمدم و در جعبه كوچك عبادت را باز كردم؛ توي آن اما جز «غرور» چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم...فريب! دستم را روي قلبم گذاشتم...نبود. فهميدم آن را در كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه، خداخدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم؛ «عبادت» دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم...شيطان اما نبود! آن وقت نشستم و به حال خودم سير گريستم. اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم تا بيدلي را با خودم ببرم كه صدايي شنيدم...صداي قلبم را...و همانجا بياختيار به سجده
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:20 توسط تنها
|
