|
هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟
|
||||
|
|
||||
باز باران بی ترانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آيد صدای چک چک غم... باز ماتم کجای قطره های بی کسی زيباست؟ که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زيباست؟ که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باريده کجايش بوی عشق و عاشقی دارد؟ که باران، عشق ِ تنها نيست صدای ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست کجای مرگ ما زيباست... نمی فهمم؟ يادم آرد مادرم در کنج باران مُرد... کودکی ده ساله بودم می دويدم زير باران از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گلهای خيابان بود نمی دانم کجای اين لجن زيبا بود؟ پيش چشم مرد فردا که باران هست زيبا از برای مردم زيبای بالادست و آن باران که عشق دارد فقط جاريست برای عاشقان مست و باران من و تو غم و درد دارد...
با تمام بی کسی های شبانه
من به پشت شيشه تنهايی افتاده
نمی دانم... نمی فهمم
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
نمی فهمم کجای اشک يک بابا
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
يادم آرد روز باران را
بشنو از من کودک من
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:24 توسط تنها
|
