|
هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟
|
||||
|
|
||||
محمد بی تو دیگر جان که دارد؟ به دل،شادی،لب خندان که دارد؟ نمی دونم از چی بگم! خودتون رو بذارید جای من..... از بچگی همه چیز رو از محمد یاد گرفتم....خیلی چیز هایی که یه کودک احتیاج به یاد گرفتنشون داره. تو تموم سالها یه الگو بود برام.و حالا که رسیدم به بیست سالگی،دیگه هیچ کس نیست که ازش یاد بگیرم. قهرمان زندگی من،رفته بهشت.... الان یک سال از رفتن محمد می گذره،و من به اندازه 10 سال دلتنگ ام. دل ما تنگ دیدار رخ توست.....تو را از ما چنین پنهان که دارد؟؟ هر شب از خدا می خوام که خوابش رو ببینم.با همون ریش پرفسوری تمیز همیشگی .هیچ وقت اولین خوابم یادم نمی ره: همش بهش می گفتم،خوابم یا بیدارم؟لمس تنت خواب نیست.این روشنی از توست.بگو از آفتاب نیست.اگه این فقط یه خوابه،بذار تا ابد بخوابم. و واقعا می خواستم تا ابد بخوابم..... محبتی که تو چشم های محمد بود،چشم های هیچ کس نداره به من نگفتن.....من نمی دونستم.....ظلم بالا تر از این نمی شد..... یعنی،من بعد از دو ماه باید بفهمم که چه بلایی سرم اومده؟؟؟ دکتری که خیلی از مرده ها رو زنده کرده بود،بارهاو بارها،روز و شب ،برام تموم ضربه های وارد شده به بدن تو رو شرح می داد و من مثل آدم های مسخ شده بهش نگاه می کردم و مثل خنگ ها هر شب ازش می خواستم برام توضیح بده.... دیگه هیچ مهمانی و عروسی ،خوش نمی گذره.....چون تو نیستی که با همه جور آهنگی برقصی...... تو نیستی که بخندی.....تا با خنده هات از ته دل بخندیم....تو نیستی که با آهنگ های کامران و هومن ،با بچه ها شلوغ کنیم و برقصیم.....تو نیستی که دریا رفتن های تابستون خوش بگذره.....و تو که نیستی،هیچ چیز مثل قبل نیست...... هر شب دارم نوشته 30 آذر 84 بهنام رو تو وبلاگ برزخی می خونم....اینم قسمتی از نوشته هاش................ می دونم هميشه با هم می خنديديم. می دونم تمام اين چهار سال روبا هم زندگی کرديم و هر شب تا ۴ صبح حرف زديم و خنديدم .حتی سر خاکت هم ،با اون حال و روز و چشمای گريون خندمون گرفته بود.باز هم می خنديم! برات می خنديم! ۳ روز منتظر بوديم ، گفتيم شايد برگردی ، نيومدی ، رفتی ، کاشکی می شد ما بيايم پيشت.منتظر باش. فقط بيشتر از ۳ روز. امسال تو تولدم نبودی ، روز تولدم ، با دستای خودم گذاشتمت تو خاک ،شبش فک می کردم ، چرا؟ کاشکی نگرت می داشتم ، شايد بر می گشتی ،مگه اين همه برنگشتن؟ حتی اگه اونا می خواستن من نبايد می ذاشتم. اگه اجازه نمی دادم الان کنارمون بودی؟ يعنی می يومدی تولدم؟ با همون ريشای تميز هميشگی ؟ همون ريشايی که وقتی صورت سفيد و رنگ پريدت رو تو خاک می ذاشتن هنوز رو صورتت بود؟ ... امشب شب يلداست. ممد به خدا بدون تو حال نمی ده ،ممد يعنی نميای امشب؟ يعنی امشب چون از همه شبا بلند تره بايد بيشتر زجر بکشيم؟يعنی شبا نبايد خوابمون ببره و با نبودن تو هيچ حرفی برای گفتن نباشه؟ يعنی اين سکوت می خواد نبودن تورو معنی کنه؟ دوست دارم امشب با ما باشی!تورو خدا بيا! www.barzakh124.persianblog.com
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:17 توسط تنها
|

اطلاعیه دو دختر کدبانو برای پیدا کردن شوهر دو دختر کدبانو به معنای واقعی..... مثلا اونقدر کدبانو هستند که راه حل های زیادی برای کثیف نکردن ظرف ها دارند. بنابران هیچ وقت ظرفی استفاده نمی کنند.چون همش کثیف شده و باید در مصرف ظرف صرفه جویی کنند. یه مثال میزنم که بگیرد من چی می گم..... مثلا وقتی می خوان چای بخورن،مجبورند توی دهانشون لیپتون بذارن و دهنشون رو ببرند زیر شیر سماور...... البته قبلش تو دهنشون یخ می ذارن...... نیاز به شوهر به این دلیل اینجا مطرح شده که یکی باشه که آشغال ها رو ببره دم در چون اگه شوهر نباشه ،خونه پر از آشغال می شه.... البته خواستگارهای این دو کدبانو از اینجا (1) تا میدون ساعت(2)صف کشیدن..... پس زودتر در قسمت نظرات،تصمیم خود را اعلام کنید...... پی نوشت ۱: اصلا شما میدونین اینجا کجاست؟ پی نوشت ۲:میدون ساعت رو هم نمیدونی کجاست.....
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:45 توسط تنها
|

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. سلام این مطلب را یه جا خوندم خوشم اومد اینجا زدم
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:58 توسط تنها
|
