تبليغاتX
هویچ دارین؟؟

هویچ دارین؟؟

هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟

HOMEPAGE

E-MAIL

منجی،نخواهد آمد.....

مگر زمانی که به آمدنش،نیازی نیست.

شاید.....

یک روز پس از ،  

موعود.

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 22:1 توسط تنها |

هر بار با دیدن لبخند زیبای دوستانم،فکر می کنم،

هنوز زندگی جریان داره

ولی وقتی......

لحظه ای خودم را در آینه می بینم،

مطمئن می شم که برای من،

همه چیز به پایان رسیده.

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 12:1 توسط تنها |

روزهای هفته را می گذرونم تا به پنج شنبه برسم.....

پنج شنبه که می آد.....

می رم پیش عزیزانم و ....

عزیزترینم(برادر گلم)که الان ۶ ماه از مرگش می گذره.

الان پیش اون بودم .باید آروم با شم.اینطور نیست؟

ولی نیستم.چون دلم براش تنگ شده.

می خوام برم پیش اون.

آخه محبتی که چشم های برادرم داشت،چشم های هیچ کس نداره.

یا حق.

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385ساعت 19:40 توسط تنها |

اگه پسرا نبودن كي مامانا رو دق مي داد؟ اگه پسرا نبودن كي خونه رو مي كرد باغ وحش؟ اگه

پسرا نبودن تو دانشگاه استاد كيو ضايع مي كرد؟ اگه پسرا نبودن دخترا به چي مي خنديدن؟ اگه

پسرا نبودن دخترا كيو سر كار مي ذاشتن؟ اگه پسرا نبودن دخترا كيو تيغ مي زدن؟ اگه پسرا

نبودن كي تو كلاس مي رفت گچ مي ياورد؟ اگه پسرا نبودن كي اشغالا رو مي ذاشت جلوي در؟

اگه پسرا نبودن كي نمره هاش هميشه تك بود؟ اگه پسرا نبودن دخترا اوقات فراغت نداشتن

خدا جون مرسی از آفریدن پسرها

 

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1385ساعت 21:36 توسط تنها |

علیک سلام....

آبجی تون کلآ عاشق هویچ،آب هویچ،هویچ بستنی(یادش بخیر وقتی کنکور

 داشتیم بعد از کلاس ها مون

 آب هویچ خورون داشتیم با برو بچ)...

مربای هویچ هم دوست دارم.....

هویچ رنده شده توی سالاد،سالاره....(بی خیال(خیار)سالاد درست میشه

ولی بی هویچ نمی شه)

خرگوش هم دوست دارم....از نوع باگز بانی....

جریان این پست چیه؟

بروبچ گیر دادن به اسم بلاگ،منم خواستم روشن بشن.....

حالا باز گیر ندین بگین چرا هویچ دوست داری.....

حتی یه مدت به این جوک هویچی گیر داده بودم.

نتیجه گیری:برام هویچ بخرین.....

پی نوشت:باید دنبال یه دوست پسر باشم که آب هویچ گیری داشته باشه.

هویچ دارین؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:14 توسط تنها |

-اگه بهت زنگ زد (فرض کنیم اسمش سعید...)بگو:سلام حمید جون.بعد یهو،انگار که تازه متوجه

شدی.بگو اوا خاک به سرم،علی تویی؟و......

-بهش زنگ بزن و بگو خونه تون کسی نیست و دعوتش کن.بعد با دوستت برو سینما،فیلم آتش بس.

-عکس های دو نفرۀ خودت و نوه خاله مادربزرگت رو بهش نشون بده ولی هرچی اصرار کرد،باهاش عکس

 نگیر.

-هر وقت یه ادکلن گرون خرید،ایراد بگیر و غر بزن و بگو بوی پیف پاف مده.

......پی نوشت:به علت نداشتن تجربه ،بیشتر از این نمی تونم راهنمائی تون کنم.

پی پی نوشت:تو نوشتن راه هایی برای ذله کردن برادر ها جبران می کنم.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 14:21 توسط تنها |

در افسانه ها آمده ، روزي كه خداوند جهان را آفريد فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از انها

 

خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهادي بدهند .

 

يكي از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا ، آن را زير زمين مدفون كن .

 

فرشته ديگري گفت : آنرا زير دريا ها قرار بده .

 

و سومي گفت : راز زندگي را در كوهها قرار بده .

 

ولي خداوند گفت : اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم تنها تعداد كمي از بنگانم قادر خواهند بود آنرا

 

بيابند ، در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دست همه بندگانم باشد .

 

در اين هنگام يكي از فرشته ها گفت : فهميدم كجا ، اي خداي مهربان ، راز زندگي را در قلب بندگانت قرار

 

بده ، زيرا هيچ كس به اين فكر نمي افتد كه بايد براي پيدا كردن ان به قلب و درون خودش نگاه كند .

 

و خداون اين فكر را پسنديد ....... !

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:46 توسط تنها |

بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر (انگلستان) نوشته شده است: «كودك كه بودم مي

خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان

را تغيير دهم . بعد ها انگلستان را هم بزرگ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم . در

سالخوردگي تصميم گرفتم خانواده ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه

اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم ، شايد مي توانستم دنيا را هم تغيير دهم

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 21:45 توسط تنها |

کلافه ام

از بودن

از اینکه بخوام برم و نشه

خدایا!

صدای منو می شنوی

خدایا!

من شاکی ام.....

آخه چرا اونو از ما گرفتی

دیگه از بودن خسته شدم.

می خوام......برم.

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 18:26 توسط تنها |

خانه خراب تو شدم

 

به سوی من روانه شو

 

سجده به عشقت می ز

نم

 

منجی جاودانه شو

 

ای کوه پرغرور من

 

سنگ صبور تو منم

 

ای لحظه ساز عاشقی

 

عاشق با تو بودنم

 

روشن ترین ستاره ام

 

می خواهمت می خواهمت

 

تو ماندگاری در دلم

 

می دانمت می دانمت

 

ای همه وجود من

 

نبود تو نبود من

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 18:17 توسط تنها |

Lonely For You    ::

 
I've reread all your letters
And kissed your photograph;
I'm trying to remember
The funny way you laugh.

The many times you held me
when things turned upside down;
You always raised my spirits
and smiled away my frown.

But where are you today, dear,
when I am missing you?
I need to hear you whisper
the love I know is true.

If you are there and hear me,
please bring me your sweet smile.
I long to hold you, darling,
for just a little while
 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت 17:55 توسط تنها |