تبليغاتX
هویچ دارین؟؟

هویچ دارین؟؟

هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟

HOMEPAGE

E-MAIL

درد را از هر طرف که بنویسی همان درد است

درد من......

درد تو........

درد ما.

و درد همسایه که همدم درد است و هم سفره غم.دلش گرفته

و چراغ خانه اش خاموش است.

و من هم.....

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 13:38 توسط تنها |

یادم باشه یادم نره.....

یادم باشه من تنهام.....

با هیچ کس از احساسم حرف نزنم....

به هیچ کس نگم که دوسش دارم......

یادم باشه.......یادت باشه.....که       عشق       مرده.

یادم باشه......

یادم نره...............

یادت نره.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 11:20 توسط تنها |

شنبه روز بدي بود

روز بي حوصلگي

وقت خوبي كه مي شد

غزلي تازه بگي

 

ظهر يكشنبه من

جدول نيمه تموم

همه خونه هاش سياه

روي خونه جغد شوم

 

صفحه كهنه يادداشتاي من

گفت دوشنبه روز ميلاد منه

اما شعر تو مي گه كه چشم من

تو نخ ابر كه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

 

غروب سه شنبه خاكستري بود

همه اتگار نوك كوه رفته بودن

به خودم هي زدم از اينجا برو

اما موش خورده شناسنامه من

 

عصر چهارشنبه من

عصر خوشبختي ما

فصل گنديدن من

فصل جون سختي ما

 

روز پنج شنبه اومد

مثل سقائك پير

رو نوكش يه چيكه آب

گفت به من بگير بگير

 

جمعه حرف تازه اي برام نداشت

هرچي بود...

خيلي پيش تر از اين ها گفته بود!"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 13:10 توسط تنها |

7

هم قفس با اشک

هم نفس با غم

هم سفر با درد

هم نوا با آه

!!!!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 12:5 توسط تنها |

:بانگ برداشتم
!آه، دختر » -      
!وای ازین مایه بی بند وباری
-  بازگو - سال از نیمه بگذشت
«.از چه با خود کتاب نداری
 
«. می خرم»-
«کی؟»-         
«. همین روزها »-              
 ...آه » -                               
!آه از این مستی و سستی و خواب
:معنی وعده های تو این است
!نوشدارو پس از مرگ سهراب
 
از کتاب رفیقان دیگر
.نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و، اینک
«...این تویی کاین چنین باز ماندی
 
دیدۀ دختران بر وی افتاد
.گرم از شعلۀ خودپسندی
دخترک دیده را بر زمین دوخت
.شرمگین زین همه دردمندی
 
گفتی از چشمم آهسته دزدید
چشم غمگین پرآب خود را؛
پا پی پا نهاد و نهان کرد
پارگیهای جوراب خود را
 
بر رُخَش، از عرق، شبنم افتاد
چهرۀ زرد او زردتر شد
گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک تر شد؛
 
اشک نه، آن غرور شکسته
- بیصدا، جسته بیرون ز روزن -
پیش من یک به یک فاش می کرد
:آنچه دختر نمی گفت با من
 
چند گویی کتاب تو چون شد؟»
.بگذر از من، که من نان ندارم
حاصل از گفتن درد من چیست
«دسترس چون به درمان ندارم ؟
 
خواستم تا به گوشش رسانم
!نالۀ خود که :« ای وای بر من
!وای بر من! چه  نامهربانم
!شرمگینم. ببخشای بر من
 
نی تو تنها ز دردی روانسوز
روی رخسار خود گرد داری
اوستادی به غم خو گرفته
«.همچو خود صاحب درد داری
 
:خواستم بوسمش چهر و گویم
ما دو زاییدۀ رنج و دردیم؛ »
هر دو بر شاخۀ زندگانی
«.برگ پژمرده از باد سردیم
 
لیک دانستم آنجا که هستم
جای تعلیم و تدریس و پند است؛
عجز و شوریدگی از معلم
!در بر کودکان ناپسند است
 
بر جگر سخت دندان فشردم
.در گلو ناله ها را شکستم
،دیده می سوخت از گرمی اشک
.لیک بر اشک وی راه بستم
 
با همه درد و آشفتگی، باز
.چهره ام خشک و بی اعتنا بود
سوختم از غم و کس ندانست
...در درونم چه محشر به پا بود
 
از سیمین بهبهانی

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:57 توسط تنها |

مرگ شاید اشارتی ست به حیاتی دیگر....

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:54 توسط تنها |

ابلیس شدم و برای کس خم نشدم

رانده شدم از بهشت و آدم نشدم

گفتند برو تا که آدم بشوی

اصلن به شما چه ؟ به جهنم نشدم ...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد 1385ساعت 11:14 توسط تنها |

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشترک گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد

يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا

يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ در هيچ نقطه از صورتش مشاهده نميشه

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

يک پسر خوب زماني که تصادف ميکند همانند قبائل زامبي وحشي بازي در نمي آورد

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري)

يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جوادي يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

يک پسر خوب اگر درد عشق گرفت در کوي و برزن عرعر عشق نکرده و آبروي خانوادگي خود را نميبرد

يک پسر خوب با دوستاني که مشکوک به چت و لا ابالي گري هستند معاشرت نميکند

يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و نيما و ... بگويند

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

يک پسر خوب سر سفره دست به چيزي نمي زند تا همه سيرو پر از سر سفره بلند شوند و بعد شروع به غذا خوردن مي نمايد

يک پسر خوب تقاضاي وسايل نا مربوطي از قبيل موبايل را از خانواده ندارد

يک پسر خوب در صورتي که با نامزد خود بيرون رفت و کسي به خانم متلک گفت فورا با پليس 110 تماس حاصل مي کند

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

يک پسر خوب از معاشرت با دوستان بسيار خودماني که عادت به بيان شوخي هاي نا مربوط از قبيل حراج لفظي عمه و همچين خواهر مادر هستند امتنا ميکند

يک پسر خوب همانند خاله زنکها تلفن را قورت نداده و سالي به 12 ماه دهانش بوي تلفن نميدهد

يک پسر خوب هر صدايي از قبيل قار و قور شکم اهل خانه را با صداي تلفن اشتباه نگرفته و1 متر به بالا نميپرد

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و يا شرت مامان دوز و رکابي همانند قورباغه به وسط کوچه نميپرد

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 18:7 توسط تنها |

آمدن،عاشق شدن،رفتن، 

                       به یک افسانه پیوستن!

چیست جز این سرنوشتی ،ابتدا وانتهایت را؟

                                                    

عشق چیزی نیست جز بارانی ازغم پشت یک لبخند...

 

       تا که هرکس آفتابی حس کند حال و هوایت را.

 

                                                                                                         استادسهیل محمودی

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:33 توسط تنها |

دل آدم ها به اندازه ي حرفهاشون بزرگ نيست ...

 

اما اگه حرفهاشون از دل باشه مي تونه

 

بزرگترين آدم ها رو بسازه.

 

ما نمي تونيم به دلمون ياد بديم كه نشكنه ولي

 

ميتونيم به دلمون ياد بديم كه

 

اگه شكست لبه هاي تيزش دست

 

اوني رو كه شكستش نبره.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:31 توسط تنها |

تقدیر ثمره بخت و اقبال نیست.

بلکه حاصل انتخاب است.......

ما هر روز خودمان سرنوشت خود را با افکاری که در سر داریم می سازیم.همانگونه که خردمندی می گوید:مردم خطا های زندگی خود را جمع می کنند،از آن هیولائی می آفرینند و نامش را سرنوشت می گذارند.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:29 توسط تنها |

 توي گفتن و نگفتن

از چه روزهايي گذشتم

انقده رفتم و رفتم

انقده رفتم و رفتم

  كه هنوز هم برنگشتم..................

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:12 توسط تنها |

دلت که می گیرد روی تاقچه پنجره می نشینی.....

پاهایت را بغل می کنی......

گو نه ات را می گذاری روی زانوهایت.....

و.......

خیره می شوی به افق.......

و.......

بغض گلویت را می گیرد.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 15:10 توسط تنها |

این متن با ترجمه جهت اعتراض به زیر آب رفتن آثار باستانی ایران برای ارسال به یونسکو آماده شده که بر همه ایرانیان و نیک اندیشان است تا با ارسال آن به یونسکو اعتراض خود را نسبت به این فاجعه ملی با آبگیری سد سیوند به گوش جهان برسانند این متن را به همه دوستان و ایرانیان بدهید.بیایید در تیرگان تیری از آرش باشیم یا بازوی توانایش.

 

 گرسنه ام چنانكه كودكان گواتمالا، تشنه ام چنانكه زمین تشنه كویر، اما نه نیازمند تكه ای نانم نه جرعه ای آب، تنها خانه ام را بمن بدهید .
بارها خوانده ام و بارها در داستانهای كودكانه شنیده ام ایران، اما طعم آنرا نچشیده ام چنانكه آزادی، اما حتی نمیخواهم مرا برهانید! تنها خانه ام را بمن بدهید.

ایران را دوست دارم، فرازهای البرز كوه ، فرودهای دشتهای پهناورش، همه دیوارهای خانه ام را دوست دارم، حتی خارهای برانش و سنگهای بیابانش را، به چپاول نبریدش خانه ام را بمن بدهید!

سالهاست كه دشمنان ایران - سرزمینی به تاریخ آفرینش، به تاریخ انسان - با هزاران نیزه به زخم خانه ام ایران، کوشیده اند و با هر نوع ترفندی به از بین بردن فرهنگ این مرز و بوم كهن همت گمارده اند و امروز با به زیر آب فرستادن دشت پاسارگاد و تنگه بلاغی و با آبگیری سد سیوند كه یادگار نیاكان ایران زمین ماست، زخمی تازه به پیكر تاریخ ایران و فرهنگ ما میزنند كه تاریخ جهان تار و پودی تنیده با هم دارد.

چنانكه ما و شما از دورترین تاریخ با هم ایستادیم و با هم آمدیم ما با فردوسی و رستم و شما یا هرودت و آشیل. امروز كه نیازمند شماییم دوستی كهن بخاطر آورده و تاریخ ما را از تاراج نجات دهید كمک كنید تا خانه و فرهنگ خویش را حفظ كنیم حتی سنگ كوچک فراموش شده در گوشه حیاط خانه را.
نگذارید تا با آبگیری سد سیوند یك تاریخ به نابودی كشانیده شود اگر به كودكان گرسنه آفریقا نان میدهید به فرزندان این مرزو بوم تنها و تنها جرعه ای هوا برسانید. تاریخ ما را دریابید .

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 14:56 توسط تنها |

برای درک ارزش ۱۰ سال از زن و شوهری بپرس که بعد از این مدت از هم جدا شدند .

برای درک ارزش ۴ سال از دانشجویی بپرس که به تازگی درسش تمام شده .

برای درک ارزش ۱سال از دانش آموزی بپرس که در امتحانات شهریور نمره نیاورده.

برای درک ارزش ۱ماه از مادری بپرس که نوزادش رو ۸ ماهه به دنیا آورده .

برای درک ارزش ۱ هفته ازیک مجله ی هفتگی بپرس .

برای درک ارزش ۱ساعت از عاشقانی بپرس که در انتظار دیدن هم هستند .

برای درک ارزش ۱دقیقه از مسافری بپرس که از قطار یا هواپیما جا مانده .

برای درک ارزش ۱ثانیه از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده .

برای درک ارزش ۱هزارم ثانیه از قهرمانی بپرس که مدال نقره گرفته .

و ........................اما :

برای درک ارزش یک دوست به کسی فکر کن که از دستش دادی !

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:47 توسط تنها |

هر کس به طریقی دل ما می شکند

بیگانه جدا دوست جدا می شکند

بیگانه اگر می شکند حرفی نیست

از دوست بپرسید چرا می شکند

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:45 توسط تنها |

اگر داوطلبی ئر کنکور پذیرفته نشد هیچ تقصیری ندارد چرا که سال فقط ۳۶۵ روز دارد ئر حالی که ...

۱- در سال ۵۲ جمعه داریم و می دانید جمعه ها فقط برای استراحت است بدین ترتیب ۳۱۳ روز باقی می ماند.

۲-حد اقل ۵۰ روز مربوط به تعطیلات تابستانی است و چون هوا گرم است مطالعه ی دقیق برای یک فرد نرمال مشکل است بنابر این ۲۶۳ روز باقی می ماند

۳-در هر روز ۸ ساعت خواب برای بدن لازم است که در کل سال ۱۲۲ روز می شود و ۱۴۱ روز باقی می ماند.

۴-اما سلامتی جسم و روح روزانه یک ساعت تفریح می طلبد که جمعا ۱۵ روز می شود و ۱۲۶ روز باقی می ماند.

۵- طبیعتا در روز ۲ ساعت برای خوردن غذا اعم از صبحانه نهار و شام لازم است که در کل ۳۰ روز می شود پس ۹۶روز دیگر می ماند.

۶-یک ساعت در روز برای گفتگو و تبادل افکار صرف می شود چرا که انسان موجودی اجتماعی است و این خود ۱۵ روز را به خود اختصاص می دهد بنابراین ۸۱ روز باقی می ماند

۷-روزهای امتحان دست کم ۴۵ روز را به خود اختصاص می دهد و نظر به حجم بالای درس ها و خستگی ناشی از امتحان ۳۶ روز دیگر باقی می ماند

۸-تعطیلات نوروز و اعیاد مختلف که دست کم ۳۰ روز در سال است مگر می شود در این اعیاد وقت به مطالعه گذراند؟پس ۶ روز دیگر باقی می ماند...

۹-در سال حداقل ۳روز به بیماری طی می شود و ۳ روز دیگر باقی می ماند.

۱۰-سینما رفتن و سایر امور شخصی حد اقل در طول سال ۲ روز را به خود اختصاص می دهد پس فقط یک روز دیگر باقی می ماند

۱۱-یک روز باقی مانده همان روز تولد شماست چگونه در این روز خاص درس خواند

پس یک داوطلب نرمال نباید امیدی به قبولی در دانشگاه داشته باشد!!!

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:43 توسط تنها |

همیشه داد گم می شود در صدای شیونم......

نگفته نماند گرا میم......

دغدغه چیزی عجیب نیست!!!

آنجا که پو ستین از پوست پلک آدمی ست.

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:40 توسط تنها |

می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه خویش

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 10:35 توسط تنها |

بودن یا نبودن......

مسئله این است....

بحث در این است.....

وسوسه این است.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 17:3 توسط تنها |

نوش دارو پس از مرگ سهراب یا هر کسه دیگه.....مگه فرقی هم میکنه؟مهم اینه که من دیر رسیدم و فقط یه سنگ قبر بهم نشون دادنآخه این انصافه؟

آخ اگه بودم......

اگه بودم به خدا نمی ذاشتم به این راحتی از دستش بدیم.چی جوری شو نمیدونم ولی نمی ذاشتم.به خدا نمی ذاشتم.بل از اینکه بره می شد براش خیلی کارا کرد ولی حالا.... هر هفته،یک بار می رم پیشش،با یه

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:43 توسط تنها |

آبی تر از آنیم که بی رنگ بمیریم                    از شیشه نبودیم که از سنگ بمیریم     

تقصیر کسی نیست که اینگونه غریبیم             شاید که خدا خواست که دلتنگ بمیریم                      

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 16:36 توسط تنها |