|
هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟
|
||||
|
|
||||
چرا؟
آخه چرا؟
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:53 توسط تنها
|

خانم عبادی، در یک کنفرانس خبری امروز، دوشنبه ۵ شهریور در تهران، مقام های جمهوری اسلامی را متهم کرد که فعالان حقوق زنان را که به دنبال کسب حقوق بیشتر برای زنان هستند، بازداشت می کند. امضا در حمایت از حقوق زنان در ایران برگزار شد.
کنفرانس خبری شیرین عبادی در مراسم اولین سالگرد کمپین جمع آوری یک میلیون
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:41 توسط تنها
|

سلام يانگوم، ما تو را جمعه ها در تلويزيون مي بينيم، عکس هايت را هم ديروز در اينترنت تماشا مي کرديم و به تفاوت هاي کيفي پي مي بريم (منظورم کيفيت سريال است،) يانگوم جان تو خبر نداري ما چه مي کشيم (نترس چيز بد و بي تربيتي نمي کشيم.) تو نمي داني الان مهمترين مساله مملکت ما اين است که فوتباليست هاي تيم ملي با شلوارک نروند ناهار بخورند. شلوارک خوب نيست يانگوم، خيلي خطر داره يانگوم، تو نمي داني که اخيراً گفته اند دانشگاه ها محل فساد هستند و دوم خرداد هم محل انحراف. يادش بخير يانگوم، فساد و انحراف در گذشته صفايش بيشتر بود. يانگوم جان تو نمي داني در اينجا پنج، شش پست مهم را مي دهند به يک آقايي. او مي گويد رياست ستاد مبارزه با قاچاق کالا شغل نيست، راستي يانگوم اگر شغل نيست پس الف) تفريحات سالم است؟ ب) دستگرمي است؟ ج) مرغ ماهي خوار است؟ د) ميزان الحراره است؟ يانگوم جان بگو چيست پس؟ بيا بيرون و به ما بپيوند، يا لااقل بيا عضو اين معاونت رسانه يي رياست جمهوري شو و براي تمام تيترها و مطالب روزنامه ها يک جوابيه بنويس و بفرست، باور کن از بيکاري بهتر است، يانگوم، تو نمي داني مدتي است من هرچه مي نويسم يک جايش حذف مي شود. حتي در دربار استکباري ات هم چرخ گوشت نبوده. حيف در يک قرن پيش زندگي مي کني وگرنه با هم چت مي کرديم و همه مشکلاتمان را برايت مي گفتم
يانگوم مهربان، ما شاهد فداکاري هاي تو در دربار هستيم اما اين کارها آخر و عاقبت ندارد از دربار
ديروز رسماً مطلب را ريخته بودند توي چرخ گوشت. چرخ گوشت که نمي داني چيست. در دهه تو
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:46 توسط تنها
|

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان نامه رو خوند : پدر عزيزم،
فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.
من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم
که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي
تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.
اما فقط احساسات نيست.
پدر. اون حامله است Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت بشیم .
اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي
مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه Stacy چشمان من رو به روي حقيقت
باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي
کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام
کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني
براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15
سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر
مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.
با عشق، پسرت، John
Tommy فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست
نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه
امن بود، بهم زنگ بزن.
+
نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:13 توسط تنها
|

در همين نزديكي ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود. فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند. هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دورغ، خيانت، جاهطلبي؛ هر كسي چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضيها پارهاي از روحشان را؛ بعضيها ايمانشان را ميدادند و برخي هم آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد؛ دوست داشتم همه نفرتم را نثارش كنم. انگار ذهنم را خواند؛ موذيانه خنديد و گفت: «من كار با كسي ندارم؛ فقط گوشهاي بساطم را پهن كردهام و آرام نجوا ميكنم. نه قيل و قال ميكنم و نه كسي را مجبور ميكنم كه از من چيزي بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند». جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديكتر آورد و گفت: «البته تو با اينها فرق ميكني؛ تو زيركي و مؤمن. زيركي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه؛ به جاي هرچيزي فريب ميخورند». از شيطان بدم ميآمد؛ حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها كنار بساطش نشستم؛ تا اينكه چشمم به جعبهاي «عبادت» افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خود گفتم: «بگذار يك بار هم كه شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد؛ بگذار يك بار هم او فريب بخورد». به خانه آمدم و در جعبه كوچك عبادت را باز كردم؛ توي آن اما جز «غرور» چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم...فريب! دستم را روي قلبم گذاشتم...نبود. فهميدم آن را در كنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه، خداخدا كردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم؛ «عبادت» دروغياش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم...شيطان اما نبود! آن وقت نشستم و به حال خودم سير گريستم. اشكهايم كه تمام شد، بلند شدم تا بيدلي را با خودم ببرم كه صدايي شنيدم...صداي قلبم را...و همانجا بياختيار به سجده
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:20 توسط تنها
|

باز باران بی ترانه می خورد بر مرد تنها می چکد بر فرش خانه باز می آيد صدای چک چک غم... باز ماتم کجای قطره های بی کسی زيباست؟ که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت می لرزد کجای ذلتش زيباست؟ که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باريده کجايش بوی عشق و عاشقی دارد؟ که باران، عشق ِ تنها نيست صدای ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست کجای مرگ ما زيباست... نمی فهمم؟ يادم آرد مادرم در کنج باران مُرد... کودکی ده ساله بودم می دويدم زير باران از برای نان مادرم افتاد مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد فقط من بودم و باران و گلهای خيابان بود نمی دانم کجای اين لجن زيبا بود؟ پيش چشم مرد فردا که باران هست زيبا از برای مردم زيبای بالادست و آن باران که عشق دارد فقط جاريست برای عاشقان مست و باران من و تو غم و درد دارد...
با تمام بی کسی های شبانه
من به پشت شيشه تنهايی افتاده
نمی دانم... نمی فهمم
نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند
نمی فهمم کجای اشک يک بابا
نمی دانم چرا مردم نمی دانند
يادم آرد روز باران را
بشنو از من کودک من
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:24 توسط تنها
|

خبرنامه اميرکبير: کميته انضباطی دانشگاه صنعتی اميرکبير(پلی تکنيک تهران) بار ديگر برای فعالين دانشجويی اين دانشگاه اقدام به صدور احکام سنگين انضباطی نمود. کميته انضباطی همچنين ۴ نفر ديگر از دانشجويان را به کميته انضباطی احضار کرد. اين کميته حکم اوليه «محروميت از تحصيل به مدت يک سال(دو ترم) با احتساب سنوات و محروميت از تسهيلات رفاهی دانشگاه تا پايان تحصيل» را برای عباس حکيم زاده صادر کرد. علاوه بر اين حکم اوليه «محروميت از تحصيل به مدت يک ترم با احتساب سنوات» بابک زمانيان مورد تاييد کميته انضباطی قرار گرفت و اين حکم قطعی شد. همچنين گفته می شود بخشی از احکام انضباطی اوليه دانشجويان که به سبب اعتراضات خردادماه برای ايشان صادر شده بود، در هفته جاری قطعی شده است.
صدور دوباره احکام سنگين انضباطی برای دانشجويان پلی تکنيک، اميرکبير
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:3 توسط تنها
|

که امروزه ما به اشتباه آنها را متهم به آتش پرستی می کنیم که از این روی که آنان خدای را نور مطلق می دانستند و در زمان ایشان آتش تنها وسیله نور رسانی بود ، پس برای آنها مقدس بود. چنانکه شمع روشن کردن در ادیان دیگر نیز برگرفته از همین عقیده است و بس. واژه " سور" به معنای "سرخ" و "آتش" می باشد. در ایران باستان هر ماه یک جشن سوری بر پا بود که امروزه تنها جشن سده و چهارشنبه سوری از آنها باقی است. از آن روی به این جشنها سوری می گفتند که عنصر اصلی آنها آتش بود. جشن سوری در آخرین آدینه شب هر سال برپا می گردید و با رفتن به اتاق مردگان آغاز میشد. جالب است که.....
جشن سوری یا همان جشن آتش در اعتقادات بسیاری از ایرانیان قدیم عزیز و مقدس بود. نه به این خاطر
ادامه مطلب
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:51 توسط تنها
|


+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:24 توسط تنها
|

دو باره می سا زمت وطن اگرچه با استخوان خویش
ستون به سقف تو می زنم اگرچه با خشت جان خویش
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:20 توسط تنها
|

پا ها یم را از دست دادم.....
دست هایم هستند هنوز........
عجب روزگاریه....
شکرت خدا!
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:33 توسط تنها
|

خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست.......
چگونه شرح دهم لحظه لحظه خود را
برای این همه نا باور خیال پرست
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:43 توسط تنها
|

آخه چرا؟ یکی نیست به داد ما برسه..... یه نظر خواهی: اگه دانشگاه هیچ کاری برای بالا بردن سطح علمی نکنه ..... دانشجو باید چی کار کنه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:18 توسط تنها
|

نامه مادر گضنفر به گضنفر گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند. وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان. آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم. پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه. ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت. ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي. اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي. راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده. همين ديگه .. خبر جديدي نيست. راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم
قربانت .. مادرت.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 21:12 توسط تنها
|

محمد بی تو دیگر جان که دارد؟ به دل،شادی،لب خندان که دارد؟ نمی دونم از چی بگم! خودتون رو بذارید جای من..... از بچگی همه چیز رو از محمد یاد گرفتم....خیلی چیز هایی که یه کودک احتیاج به یاد گرفتنشون داره. تو تموم سالها یه الگو بود برام.و حالا که رسیدم به بیست سالگی،دیگه هیچ کس نیست که ازش یاد بگیرم. قهرمان زندگی من،رفته بهشت.... الان یک سال از رفتن محمد می گذره،و من به اندازه 10 سال دلتنگ ام. دل ما تنگ دیدار رخ توست.....تو را از ما چنین پنهان که دارد؟؟ هر شب از خدا می خوام که خوابش رو ببینم.با همون ریش پرفسوری تمیز همیشگی .هیچ وقت اولین خوابم یادم نمی ره: همش بهش می گفتم،خوابم یا بیدارم؟لمس تنت خواب نیست.این روشنی از توست.بگو از آفتاب نیست.اگه این فقط یه خوابه،بذار تا ابد بخوابم. و واقعا می خواستم تا ابد بخوابم..... محبتی که تو چشم های محمد بود،چشم های هیچ کس نداره به من نگفتن.....من نمی دونستم.....ظلم بالا تر از این نمی شد..... یعنی،من بعد از دو ماه باید بفهمم که چه بلایی سرم اومده؟؟؟ دکتری که خیلی از مرده ها رو زنده کرده بود،بارهاو بارها،روز و شب ،برام تموم ضربه های وارد شده به بدن تو رو شرح می داد و من مثل آدم های مسخ شده بهش نگاه می کردم و مثل خنگ ها هر شب ازش می خواستم برام توضیح بده.... دیگه هیچ مهمانی و عروسی ،خوش نمی گذره.....چون تو نیستی که با همه جور آهنگی برقصی...... تو نیستی که بخندی.....تا با خنده هات از ته دل بخندیم....تو نیستی که با آهنگ های کامران و هومن ،با بچه ها شلوغ کنیم و برقصیم.....تو نیستی که دریا رفتن های تابستون خوش بگذره.....و تو که نیستی،هیچ چیز مثل قبل نیست...... هر شب دارم نوشته 30 آذر 84 بهنام رو تو وبلاگ برزخی می خونم....اینم قسمتی از نوشته هاش................ می دونم هميشه با هم می خنديديم. می دونم تمام اين چهار سال روبا هم زندگی کرديم و هر شب تا ۴ صبح حرف زديم و خنديدم .حتی سر خاکت هم ،با اون حال و روز و چشمای گريون خندمون گرفته بود.باز هم می خنديم! برات می خنديم! ۳ روز منتظر بوديم ، گفتيم شايد برگردی ، نيومدی ، رفتی ، کاشکی می شد ما بيايم پيشت.منتظر باش. فقط بيشتر از ۳ روز. امسال تو تولدم نبودی ، روز تولدم ، با دستای خودم گذاشتمت تو خاک ،شبش فک می کردم ، چرا؟ کاشکی نگرت می داشتم ، شايد بر می گشتی ،مگه اين همه برنگشتن؟ حتی اگه اونا می خواستن من نبايد می ذاشتم. اگه اجازه نمی دادم الان کنارمون بودی؟ يعنی می يومدی تولدم؟ با همون ريشای تميز هميشگی ؟ همون ريشايی که وقتی صورت سفيد و رنگ پريدت رو تو خاک می ذاشتن هنوز رو صورتت بود؟ ... امشب شب يلداست. ممد به خدا بدون تو حال نمی ده ،ممد يعنی نميای امشب؟ يعنی امشب چون از همه شبا بلند تره بايد بيشتر زجر بکشيم؟يعنی شبا نبايد خوابمون ببره و با نبودن تو هيچ حرفی برای گفتن نباشه؟ يعنی اين سکوت می خواد نبودن تورو معنی کنه؟ دوست دارم امشب با ما باشی!تورو خدا بيا! www.barzakh124.persianblog.com
+
نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 23:17 توسط تنها
|

اطلاعیه دو دختر کدبانو برای پیدا کردن شوهر دو دختر کدبانو به معنای واقعی..... مثلا اونقدر کدبانو هستند که راه حل های زیادی برای کثیف نکردن ظرف ها دارند. بنابران هیچ وقت ظرفی استفاده نمی کنند.چون همش کثیف شده و باید در مصرف ظرف صرفه جویی کنند. یه مثال میزنم که بگیرد من چی می گم..... مثلا وقتی می خوان چای بخورن،مجبورند توی دهانشون لیپتون بذارن و دهنشون رو ببرند زیر شیر سماور...... البته قبلش تو دهنشون یخ می ذارن...... نیاز به شوهر به این دلیل اینجا مطرح شده که یکی باشه که آشغال ها رو ببره دم در چون اگه شوهر نباشه ،خونه پر از آشغال می شه.... البته خواستگارهای این دو کدبانو از اینجا (1) تا میدون ساعت(2)صف کشیدن..... پس زودتر در قسمت نظرات،تصمیم خود را اعلام کنید...... پی نوشت ۱: اصلا شما میدونین اینجا کجاست؟ پی نوشت ۲:میدون ساعت رو هم نمیدونی کجاست.....
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:45 توسط تنها
|

گاو ما ما مي كرد گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. سلام این مطلب را یه جا خوندم خوشم اومد اینجا زدم
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 13:58 توسط تنها
|

من دیگه منتظر هیچ کسی نیستم که بیاد دل من از آسمون معجزه اصلا نمی خواد به کجا می نگرم؟؟ هیچ کجا...... اما...... واژه را گم کرده ام چشم هایم هدفی ندارند درد را باید گفت.... 
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 14:6 توسط تنها
|


+
نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 21:41 توسط تنها
|

دروغ هاي متداول برخي پسران به دختران همراه بامعاني آنها
معني: ديگه هيچ وقت منو نمي بيني دروغ: تو قسمتي از وجود مني- نمي دوني تا چه اندازه دوستت دارم معني: تو براي من به اندازه کافي زيبا، باهوش و پولدار نيستي ميزارمت کنار دروغ: اون دختر هيچ تيريپي با من نداره - ما فقط دوست معمولي هستيم معني: عاشقشم دروغ: من ترو براي وجود خودت دوست دارم معني: من فقط دنبال سکس هستم دروغ: آخر اين هفته با دوستام داريم ميريم کوه معني: داريم ميريم دختر بازي. دروغ: مي توني 5 هزار تومن بهم قرض بدي؟ تا آخر هفته بهت برميگردونم معني: پولتو ببوس و باهاش خداحافظي کن. اين هم شايد بزرگترين دروغي باشد که تا بحال گفته شده: دروغ: قول ميدم تا زمانيکه مرگ مارو از هم جدا نکرده عاشقت باشم، باهات صادق باشم . معني: ازت ميخوام لباسامو بشوري، خونمو تميز کني، غذا برام بپزي، وقتي مريض ميشم ازم پرستاري کني، از بچه هام مراقبت کني، به دوستام و خـانوادم سـرويـس بدي . هر وقت بخوام ميـرم با دوسـتــام و دخـتـراي ديـگـه گـردش، هيچوقت پول بـهت نمي دم و هيچ کلمه خوشـحال کنـنده اي بـهت نخواهم گفت و هيچ کاري که براي تو جالب باشه انجام نخواهم داد!
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان 1385ساعت 20:36 توسط تنها
|

? does anybody konow what we are living for
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 23:43 توسط تنها
|

عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست نظرتون راجع به فرهاد چیه؟ درست فهمیدین...منظور من فرهاد کوه کن.... همون که ....عاشق شیرین بود.... ویا ادعای عاشقی داشت!!! اینم حرفیه....ادعای عاشق بودن هم،سخته. عاشقی کار هر کسی نیست.... کار من نیست.... کار تو نیست.... فرهاد هم فقط ادعا داشت. من و تو که هیچیم. دلم می خواد برم. نمی دونم کجا!
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 13:21 توسط تنها
|

می خوام از حمید بگم: _چون حمید لطف کرده و تو وبلاگ نظر داده می خوام یه پست راجع به حمید بنویسم. _اطلاعات لازم:من و ساناز و حمید ،علاوه بر هم کلاس بودن ،خیلی با هم رفیقیم.فامیل هم هستیم!! _حمید پسر منه و ساناز،دختر حمید!! ............................................................................................................................................. _وقتی مو هاش و فرفری می کنه میشه مثل بچه ها،ساناز هم ،هی قربون ،صدقه ش می ره. _وقتی موهاشو صا ف می کنه،میشه خوش تیپ مامان!! _همیشه پسر خوبیه ولی وقتی شیطونی می کنه با یه جارو می زنمش..... شما:گناه داره بچه!بی رحم! من:به خدا آروم می زنم..... _یه بار هم که آقا حمید دسته گل به آب داد و نزدیک بود ،من به جاش کتک بخورم. یادته حمید؟ به........(یکی از دخترهای کلاس) اس ام اس زد و گفت : خاک بر سرت،تو کی ازدواج کردی؟حالا شوهر یارو کنارش بود و اس ام اس رو خوند.و بعد من به گردن گرفتم و گفتم من بودم که اس ام اس زدم.چقدر هم،شمارۀ من به شمارۀ حمید،نزدیکه!!!خلاصه ،مادر همیشه باید سپر بلای پسرش باشه! _قربون پسر خوب برم که سر کلاس تناردیه،کزت می شد و تخته رو پاک می کرد. یه اس ام اس از حمید: بی معرفت شدی!محل نمی ذاری؟اس ام اس نمیزنی؟این همه بی محلی واسه چیه؟ خدا رو شکر فقط چی توز از عکست استفاده می کنه.!.!!. پی نوشت 1:با همۀ خل بازی های حمید،اگه یه روز نبینمش افسردگی می گیرم. پی نوشت 2:ساناز گفت: همچنان خری. پی نوشت3:دستت درد نکنه مادر جان،که مانتو های منو از اتو شویی گرفتی. پی نوشت 4:ساناز تأکید می کنه که همچنان خری!
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 14:16 توسط تنها
|


+
نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 21:17 توسط تنها
|


+
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:35 توسط تنها
|

عشق ازدیدگاه حاج آقا: استغفرا...باز از این حرف های بی ناموسی زدی! جمله عاشقانه:خداوند همه جوان ها را به راه راست هدایت کند. عشق از دیدگاه دختر حاج آقا: آه،میشه بدون اینکه بابام بفهمه،عاشق بشم؟ جمله عاشقانه:ندارد. عشق ازدیدگاه ریاضی دان:عشق یعنی دوست داشتن بدون فرمول. جمله عاشقانه:به اندازه سطح زیر منحنی دوستت دارم. عشق ازدیدگاه بقال سر کوچه:والا دوره ما عشق،مشغ،نبود.ننمون رفت،این سکینه خانوم رو واسمون گرفت. جمله عاشقانه: سکینه،شام چی داریم؟ عشق ازدیدگاه اصغرکاردی (در زندان):مرامتو عشقعه....عشقی. جمله عاشقانه: چاقو خوردتیم....لوتی. عشق ازدیدگاه یه دخترمدیوم کلاس و کمی بی غم:آه عزیزم کاش الان پیشم بودی و سرمو می ذاشتم رو شونه هات.دلم برات تنگ شده. جمله عاشقانه: دوستت دارم عزیزم. عشق ازدیدگاه مادر بزرگم:از این حرفای بد نزن.این دختر اقدس خانوم بد نیست.دختر با کمالاتیه.تحصیل کرده هم هست. جمله عاشقانه:پاشو بریم خواستگاری. عشق ازدیدگاه .......خودتون می دونید. عزیزم،تو که عاشقمی چرا هزینه عمل دماغم رو نمیدی؟ جمله عاشقانه:عزیزم برام پژو میخری؟راستی دوستم دارم. عشق از دیدگاه کسی که بار اولشه عاشق می شه:عزیزم بدون تو حتی یه لحظه هم نمی تونم زندگی کنم. جمله عاشقانه:عزیزم فدات شم خیلی دوستت دارم. عشق از دیدگاه کسی که بار اولش نیست عاشق می شه:عزیزم باور کن شب ها به یاد تو پای برهنه می خوابم. جمله عاشقانه:عزیزم دیرم شده باید برم. عشق از دیدگاه بعضی ها:آه خدایا یعنی می شه بیاد خواستگاریم؟ جمله عاشقانه:یا شابدالعظیم 1000 تومن نذ رت اگه بیاد خواستگاریم. عشق از دیدگاه ارازل و اوباش:برو بابا دلت خوشه!عشق مشخ سیخی چند؟ خانم بیا بالا خوش می گذره. عشق از دیدگاه بابا ها:آخه عشق واست نون و آب میشه؟بگو پدرش چی کارست؟ جمله عاشقانه:برو دختر حاج آقا رو بگیر. عشق از دیدگاه مادر ها:وا.مگه تو امسال کنکور نداری؟مگه تو امسال فلان نداری؟عشق باشه واسه بعد. جمله عاشقانه: باشه واسه بعد...... عشق از دیدگاه کسی که درعشق شکست خورده:عشق یعنی کشک. جمله عاشقانه:برو کشکتو بساب.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:36 توسط تنها
|

نمودار زندگي مشترك ديگه خواهش ميكنم تركم نکن![]()
![]()
قبل از ازدواج : عزيزم من بي تو ميميرم تو اين يك ساعتي كه نبودي براي من يك سال گذشت![]()
دوران نامزدي : اي تو محبوب ترين محبوبها اي زيبا ترين موهبت الهي اي ادامه حيات من
نميدانم اگر فردا تو نباشي من فرداي آن روز را خواهم ديد![]()
دوران ازدواج : عزيزم شام داريم؟ يا بايد برم از همسايه خوبمان رستوران نويد غذا بخرم !
لباسام هم كه نشستي اشكال نداره اتو شويي هم بايد نون بخوره ![]()
دوسال بعد از ازدواج : خانوم من حوصله مهمونهاي شما رو ندارم يعني از خواهرت با اون
شوهر مدعي اش نفرت دارم من ميرم خونه مامانم شب هم نميام![]()
پنج سال بعد از ازدواج : ديگه از دست تو ديونه شدم اون از دست پختت كه همش شفته پلو
ميپزي اين هم وضع خونه زندگيمونه همش پاي تلفن ميشيني با ابجي جونت از مد لباس و
كلاسهاي لاغري حرف ميزني ديگه طاقت ندارم ![]()
هشت سال بعداز ازدواج:
طلاق !!!!!!!!!!!!!.....![]()
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 11:20 توسط تنها
|

خصوصیات پسرها این مطلب واقعیت است!(اینو حتما بخونید(+18)( ۱) تا وقتی بچن هر چیرو که میخوان به دست بیارن براش لج میکنن خودشونو به درو دیوار میزنن کولی بازی در میارن و.... ولی این وضوع فقط ماله دوران بچکی نیست!!!!!!!!!!! ۲) ادعاشون میشه مخ ریاضین ولی تو دوران دبیرستان تا نوکه اتودشون میشکنه ترک تحصیل میکنن!!!!!!!!!! ۳) حالشون از دخترا به هم میخوره وبه زد دختر میسازن! ولی همه میدونن آویزونه دختران!(هر کی مخالفه دلیل بیاره.در ضمن من با استثناها کاری ندارم! ۴) تا مامانه بهش نگاهه چپ میکنه شب خونه نمیاد!!!! ۵) بیچاره ها تو خونه بهشون محبت نمشه!!! ( اخی ) معتاد میشن / قرص X میخورن /خودکشی میکنن(راستی میدونستید درصد خودکشی پسرا بیشتر از دختراس.اینو گفتم تو نظر دادن دقت کنید!!!!!!)) ۶) از نظرشون دخترا بی وفان هوس بازن و احساس ندارن ولی خودشون ۱۰۰۰ تا دوست دختر دارن که به همشون قول ازدواج دادن آخر هم هیچ کدوم رو نمیگیرن. ( اینم تجربه بودو عین واقعیت ولی من خودم تجربه نکردم.لطفا تو نظراتون نگید من شکست عشقی خوردم !! ۷) تو آرایش کردن اسم دخترا بد در رفته!!! خداییش قیافه هاشونو دیدین ؟دخترا حداقل آرایش میکنن یه چیزی میشن ولی شما پسراهر کاری بکنیدو هر بلایی سر خودتون بیارید همونی میشین که بودین!! گفتم بالای 18 سال بخونن این پست رو........ منظورم این بود که پسرا نخونن.چون هیچ وقت بزرگ نمی شن!! 125 اینم شمارۀ مورد نیاز پسرها....... امکانات وبلاگ رو حال می کنی؟؟؟؟ پی نوشت: (نداریم) پی پی نوشت:دوست های من اینجوری نیستن......
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم شهریور 1385ساعت 10:58 توسط تنها
|

دوستش نمی داری... . اما کسی که تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و آیین هرگز به هم نمیرسید این رنج است و زندگی یعنی این... دکتر علی شریعتی
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:10 توسط تنها
|

هنر نزد ایرانیان است و بس! از جمله هنر سخن گفتن!
شاعر هم گفته است:
تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد!
بنابراین ما ایرانیان
چون در زبان پارسی واژهی گرمابه نداریم به آن میگوئیم: حمام!
چون گلسرخ از شنزارهای سوزان عربستان سرزده به آن میگوئیم: گل محمدی!
چون در پارسی واژههای خجسته، فرخ و شادباش نداریم
به جای «زادروزت خجسته باد» میگوئیم: «تولدت مبارک».
به خجسته می گوئیم میمون
به میمون میگوئیم رئیس جمهور!
اگر دانش و «فضل» بیشتری بکار بندیم میگوییم: تولدت میمون و مبارک!
چون نمیتوانیم بگوئیم امیدوارم ، میگوئیم انشاءالله
چون نمیتوانیم بگوئیم آفرین ، میگوئیم بارکالله
چون نمیتوانیم بگوئیم به نام ویاری ایزد ، میگوییم: ماشاءالله
و چون نمیتوانیم بگوئیم نادارها، بیچیزان، تنُکمایهگان، میگوئیم: مستضعفان، فقرا،
مساکین!
به خانه میگوییم: مسکن
به داروی درد میگوییم: مسکن
(و اگر در نوشتهای به چنین جملهای برسیم : «در ایران، مسکن خیلی گران است» نمیدانیم
«دارو» گران است یا «خانه»؟ یا هر سه!؟
به آرامش میگوییم تسکین .سکون
به ایراندخت هم میگوییم سکینه!
به شهر هم میگوییم مدینه تا «قافیه» تنگ نیاید!
ما ایرانیان، چون زبان نیاکانی خود را دوست داریم
به جای درازا می گوییم: طول
به جای پهنا میگوییم: عرض
به ژرفا میگوییم: عمق
به بلندا میگوییم: ارتفاع
به سرنوشت میگوییم :تقدیر
به سرگذشت میگوییم: تاریخ
به خانه و سرای میگوییم : منزل و مأوا و مسکن
به ایرانیان کهن می گوییم: پارس
به عوعوی سگان هم می گوییم: پارس!
به پارسها میگوییم: عجم!
به عجم (لال) می گوییم: گبر
و به گبر هم می گوییم: جبر! (که قافیه بههم نریزد!)
چون میهن ما خاور ندارد، به خاور میگوییم: مشرق یا شرق!
به باختر میگوییم: مغرب و غرب
و کسی نمیداند که شمال و جنوب وقطب در زبان پارسی چه بوده است!
چون «ت» در زبان فارسی کمیاب وبسیار گرانبها است (و گاهی هم کوپنی میشود!)
تهران را می نویسیم طهران
استوره را می نویسیم اسطوره
توس را طوس
تهماسپ را طهماسب
تنبور را می نویسیم طنبور(شاید نوایش خوشتر گردد!)
همسر و یا زن را می نویسیم ضعیفه، عیال، زوجه، منزل، مادر بچهها، یا بهتر از همهی اینها:
آقامصطفی!
چون گالی (قالی) را برای نخستین بار بیابانگردان عربستان بافتند (یا در تیسفون و به هنگام
دستبرد، یافتند!) آن را فرش، می نامیم!
آسمان را عرش مینامیم! و در این «عرش» به کارهای شگفتآوری میپردازیم همچون:
طیالارض! و شقالقمر( که هردو «نرکیب» از ناف زبان پارسی بیرون آمدهاند! مردهشور
ترکیب جفتشان را ببرد!) عکس روحِالله را هم البته در قمر میبینیم!
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 11:2 توسط تنها
|
