تبليغاتX
هویچ دارین؟؟

هویچ دارین؟؟

هویچ جوری دلم می خواد آخه به تو چه؟

HOMEPAGE

E-MAIL

چرا؟

آخه چرا؟

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 9:53 توسط تنها |

خانم عبادی، در یک کنفرانس خبری امروز، دوشنبه ۵ شهریور در تهران، مقام های

جمهوری اسلامی را متهم کرد که فعالان حقوق زنان را که به دنبال کسب حقوق

بیشتر برای زنان هستند، بازداشت می کند.


کنفرانس خبری شیرین عبادی در مراسم اولین سالگرد کمپین جمع آوری یک میلیون

امضا در حمایت از حقوق زنان در ایران برگزار شد.



ادامه مطلب

+ نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 18:41 توسط تنها |

سلام يانگوم، ما تو را جمعه ها در تلويزيون مي بينيم، عکس هايت را هم ديروز در اينترنت تماشا مي

کرديم و به تفاوت هاي کيفي پي مي بريم (منظورم کيفيت سريال است،) يانگوم جان تو خبر نداري ما

چه مي کشيم (نترس چيز بد و بي تربيتي نمي کشيم.) تو نمي داني الان مهمترين مساله مملکت ما

اين است که فوتباليست هاي تيم ملي با شلوارک نروند ناهار بخورند. شلوارک خوب نيست يانگوم،

خيلي خطر داره يانگوم، تو نمي داني که اخيراً گفته اند دانشگاه ها محل فساد هستند و دوم خرداد هم

محل انحراف. يادش بخير يانگوم، فساد و انحراف در گذشته صفايش بيشتر بود.

 يانگوم جان تو نمي داني در اينجا پنج، شش پست مهم را مي دهند به يک آقايي. او مي گويد

رياست ستاد مبارزه با قاچاق کالا شغل نيست، راستي يانگوم اگر شغل نيست پس الف)

تفريحات سالم است؟ ب) دستگرمي است؟ ج) مرغ ماهي خوار است؟ د) ميزان الحراره است؟

يانگوم جان بگو چيست پس؟

يانگوم مهربان، ما شاهد فداکاري هاي تو در دربار هستيم اما اين کارها آخر و عاقبت ندارد از دربار

بيا بيرون و به ما بپيوند، يا لااقل بيا عضو اين معاونت رسانه يي رياست جمهوري شو و براي تمام

تيترها و مطالب روزنامه ها يک جوابيه بنويس و بفرست، باور کن از بيکاري بهتر است، يانگوم، تو

نمي داني مدتي است من هرچه مي نويسم يک جايش حذف مي شود.

ديروز رسماً مطلب را ريخته بودند توي چرخ گوشت. چرخ گوشت که نمي داني چيست. در دهه تو

حتي در دربار استکباري ات هم چرخ گوشت نبوده. حيف در يک قرن پيش زندگي مي کني وگرنه

با هم چت مي کرديم و همه مشکلاتمان را برايت مي گفتم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 21:46 توسط تنها |

پدر در حال رد شدن از کنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد که تخت خواب کاملاً

 

مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يک پاکت هم به روي بالش گذاشته شده و روش

 

نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاکت رو باز کرد و با دستان لرزان

 

نامه رو خوند :

 

پدر عزيزم،


با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم

 

فرار کنم، چون مي خواستم جلوي يک رويارويي با مادر و تو رو بگيرم.

 

من احساسات واقعي رو با Stacy پيدا کردم، او واقعاً معرکه است، اما مي دونستم

 

که تو اون رو نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هاش، خالکوبي هاش ، لباسهاي

 

تنگ، موتور سواريش و به خاطر اينکه سنش از من خيلي بيشتره.

 

اما فقط احساسات نيست.

 

پدر. اون حامله است Stacy به من گفت ما مي تونيم شاد و خوشبخت  بشیم .

 

اون يک تريلي توي جنگل داره و کُلي هيزم براي تمام زمستون. ما يک رؤياي

 

مشترک داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه Stacy چشمان من رو به روي حقيقت

 

باز کرد که ماريجوانا واقعاً به کسي صدمه نمي زنه. ما اون رو براي خودمون مي

 

کاريم، و براي تجارت با کمک آدماي ديگه اي که توي مزرعه هستن، براي تمام

 

کوکائينها و اکستازيهايي که مي خوايم. در ضمن، دعا مي کنيم که علم بتونه درماني

 

براي ايدز پيدا کنه و Stacy بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15

 

سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت کنم. يک روز، مطمئنم که براي ديدارتون بر

 

مي گرديم، اونوقت تو مي توني نوه هاي زيادت رو ببيني.

 

با عشق، پسرت، John


پاورقي : پدر، هيچ کدوم از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه

 

 Tommy فقط مي خواستم بهت يادآوري کنم که در دنيا چيزهاي بدتري هم هست

 

نسبت به کارنامه مدرسه که روي ميزمه. دوسِت دارم! هروقت براي اومدن به خونه

 

امن بود، بهم زنگ بزن.

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 10:13 توسط تنها |

 

 

در همين نزديكي

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن

 

 كرده بود. فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده بودند.

 

هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.

 

توي بساطش همه چيز بود؛ غرور، حرص، دورغ، خيانت،

 

جاه‌طلبي؛ هر كسي چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد.

 

 بعضي‌ها تكه‌اي از قلب‌شان را مي‌دادند و بعضي‌ها

 

 پاره‌اي از روح‌شان را؛ بعضي‌ها ايمان‌شان را مي‌دادند و برخي هم آزادگي‌شان را.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را

 

به هم مي‌زد؛ دوست داشتم همه نفرتم را نثارش كنم.

 

 انگار ذهنم را خواند؛ موذيانه خنديد و گفت: «من

كار

با كسي ندارم؛ فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و

 

 آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را

 

مجبور مي‌كنم كه از من چيزي بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان

 

دور من جمع شده‌اند». جوابش را ندادم. آن وقت سرش را

 

نزديك‌تر آورد و گفت: «البته تو با اينها فرق مي‌كني؛

 

 تو زيركي و مؤمن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد.

 

 

اينها ساده‌اند و گرسنه؛ به جاي هرچيزي فريب

 

مي‌خورند». از شيطان بدم مي‌آمد؛ حرف‌هايش اما شيرين

بود.

گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت.

 

 ساعت‌ها كنار بساطش نشستم؛ تا اينكه چشمم به جعبه‌اي

 

 «عبادت» افتاد كه لابلاي چيزهاي ديگر بود. دور از

 

 چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم. با خود

 

گفتم: «بگذار يك بار هم كه شده كسي، چيزي از شيطان

 

بدزدد؛ بگذار يك بار هم او فريب بخورد». به خانه

 

آمدم و در جعبه كوچك عبادت را باز كردم؛ توي آن اما

 

جز «غرور» چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و

 

غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم...فريب! دستم

 

 

را روي قلبم گذاشتم...نبود. فهميدم آن را در كنار

 

بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه

 

 

لعنتش كردم. تمام راه، خداخدا كردم. مي‌خواستم يقه

 

نامردش را بگيرم؛ «عبادت» دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و

 

قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم...شيطان اما نبود!

 

آن وقت نشستم و به حال خودم سير گريستم. اشك‌هايم كه

 

تمام شد، بلند شدم تا بي‌دلي را با خودم ببرم كه صدايي

 

شنيدم...صداي قلبم را...و همانجا بي‌اختيار به سجده

 

افتادم و زمين را بوسيدم

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 14:20 توسط تنها |

باز باران بی ترانه


با تمام بی کسی های شبانه

می خورد بر مرد تنها

 

می چکد بر فرش خانه

باز می آيد صدای چک چک غم...

 

باز ماتم

من به پشت شيشه تنهايی افتاده


نمی دانم... نمی فهمم

کجای قطره های بی کسی زيباست؟

نمی فهمم چرا مردم نمی فهمند

که آن کودک که زير ضربه شلاق باران سخت می لرزد

کجای ذلتش زيباست؟

نمی فهمم کجای اشک يک بابا

که سقفی از گل و آهن به زور چکمه های باران

به روی همسر و پروانه های مرده اش آرام باريده

کجايش بوی عشق و عاشقی دارد؟

نمی دانم چرا مردم نمی دانند

که باران، عشق ِ تنها نيست

صدای ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجای مرگ ما زيباست... نمی فهمم؟

يادم آرد روز باران را

يادم آرد مادرم در کنج باران مُرد...

کودکی ده ساله بودم

می دويدم زير باران از برای نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه های پست شهر آرام جان می داد

فقط من بودم و باران و گلهای خيابان بود

نمی دانم کجای اين لجن زيبا بود؟

بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

که باران هست زيبا از برای مردم زيبای بالادست

و آن باران که عشق دارد

 

فقط جاريست برای عاشقان مست

و باران من و تو غم و درد دارد...

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 12:24 توسط تنها |

صدور دوباره احکام سنگين انضباطی برای دانشجويان پلی تکنيک، اميرکبير

خبرنامه اميرکبير: کميته انضباطی دانشگاه صنعتی اميرکبير(پلی

تکنيک تهران) بار ديگر برای فعالين دانشجويی اين دانشگاه اقدام به

 صدور احکام سنگين انضباطی نمود. کميته انضباطی همچنين ۴

نفر ديگر از دانشجويان را به کميته انضباطی احضار کرد.

اين کميته حکم اوليه «محروميت از تحصيل به مدت يک سال(دو

ترم) با احتساب سنوات و محروميت از تسهيلات رفاهی دانشگاه تا

 پايان تحصيل» را برای عباس حکيم زاده صادر کرد. علاوه بر اين

حکم اوليه «محروميت از تحصيل به مدت يک ترم با احتساب

سنوات» بابک زمانيان مورد تاييد کميته انضباطی قرار گرفت و اين

حکم قطعی شد. همچنين گفته می شود بخشی از احکام

انضباطی اوليه دانشجويان که به سبب اعتراضات خردادماه برای

ايشان صادر شده بود، در هفته جاری قطعی شده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 20:3 توسط تنها |

جشن سوری یا همان جشن آتش در اعتقادات بسیاری از ایرانیان قدیم عزیز و مقدس بود. نه به این خاطر

 که امروزه ما به اشتباه آنها را متهم به آتش پرستی    می کنیم که از این روی که آنان خدای را نور مطلق

 می دانستند و در زمان ایشان آتش تنها وسیله نور رسانی بود ، پس برای آنها مقدس بود. چنانکه شمع

 روشن کردن در ادیان دیگر نیز برگرفته از همین عقیده است و بس. واژه " سور" به معنای "سرخ" و

 "آتش" می باشد. در ایران باستان هر ماه یک جشن سوری بر پا بود که امروزه تنها جشن سده و

 چهارشنبه سوری از آنها باقی است. از آن روی به این جشنها سوری می گفتند که عنصر اصلی آنها آتش

 بود. جشن سوری در آخرین آدینه شب هر سال برپا می گردید و با رفتن به اتاق مردگان آغاز میشد. جالب

 است که.....


ادامه مطلب

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 16:51 توسط تنها |

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385ساعت 11:24 توسط تنها |

دو باره می سا زمت وطن اگرچه با استخوان خویش

ستون به سقف تو می زنم اگرچه با خشت جان خویش

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:20 توسط تنها |

پا ها یم را از دست دادم.....

دست هایم هستند هنوز........

عجب روزگاریه....

شکرت خدا!

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:33 توسط تنها |

خوشا به حال کلاغ های قیل و قال پرست.......

چگونه شرح دهم  لحظه لحظه خود را

برای این همه نا باور خیال پرست

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1385ساعت 21:43 توسط تنها |

آخه چرا؟ یکی نیست به داد ما برسه..... یه نظر خواهی: اگه دانشگاه هیچ کاری برای بالا بردن سطح علمی نکنه ..... دانشجو باید چی کار کنه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 13:18 توسط تنها |

نامه مادر گضنفر به گضنفر

 

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمام خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم

 

 و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند

 

بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادت خوانده بود که بيشتر اتفاقا

 

توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم

 

نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان

 

آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه

 

خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

 

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3

 

 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

 

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي

 

 ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت

 

فرستادم.

 

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه

 

الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

 

ببخشيد معطل شدي. جعفر جان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

 

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که

 

 فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم

 

بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

 

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم

 

که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

 

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي

 

وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

 

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.


قربانت .. مادرت.

 

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و

 

اين نامه را برايت پست کرده بودم

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 21:12 توسط تنها |

محمد بی تو دیگر جان که

 

دارد؟          

                                                                                            

به دل،شادی،لب خندان که

 

دارد؟         

                                                                                              

نمی دونم از چی بگم! خودتون رو بذارید جای

 

من.....           

                                                                

از بچگی همه چیز رو از محمد یاد گرفتم....خیلی چیز هایی که یه کودک احتیاج به یاد

 

گرفتنشون داره.    

          

تو تموم سالها یه الگو بود برام.و حالا که رسیدم به بیست سالگی،دیگه هیچ کس نیست که ازش

 

 یاد بگیرم.      

     

قهرمان زندگی من،رفته

 

بهشت....     

                                                                                               

الان یک سال از رفتن محمد می گذره،و من به اندازه 10 سال دلتنگ

 

ام.         

                                           

دل ما تنگ دیدار رخ توست.....تو را از ما چنین پنهان که

 

دارد؟؟   

                                                          

هر شب از خدا می خوام که خوابش رو ببینم.با همون ریش پرفسوری تمیز همیشگی .هیچ وقت

 

 اولین خوابم یادم نمی ره: همش بهش می گفتم،خوابم یا بیدارم؟لمس تنت خواب نیست.این روشنی

 

 از توست.بگو از آفتاب نیست.اگه این فقط یه خوابه،بذار تا ابد

 

بخوابم.       

                                                                                          

و واقعا می خواستم تا ابد

 

بخوابم.....      

                                                                                         

محبتی که تو چشم های محمد بود،چشم های هیچ کس

 

نداره     

                                                              

به من نگفتن.....من نمی دونستم.....ظلم بالا تر از این نمی

 

شد.....

                                                          

یعنی،من بعد از دو ماه باید بفهمم که چه بلایی سرم

 

اومده؟؟؟      

                                                           

دکتری که خیلی از مرده ها رو زنده کرده بود،بارهاو بارها،روز و شب ،برام تموم ضربه های

 

وارد شده به بدن تو رو شرح می داد و من مثل آدم های مسخ شده بهش نگاه می کردم و مثل

 

خنگ ها هر شب ازش می خواستم برام توضیح

 

بده....     

                                                                                                              

دیگه هیچ مهمانی و عروسی ،خوش نمی گذره.....چون تو نیستی که با همه جور آهنگی

 

برقصی......    

       

تو نیستی که بخندی.....تا با خنده هات از ته دل بخندیم....تو نیستی که با آهنگ های کامران و

 

هومن ،با بچه ها شلوغ کنیم و برقصیم.....تو نیستی که دریا رفتن های تابستون خوش

 

 بگذره.....و تو که نیستی،هیچ چیز مثل قبل نیست......                                                                                                                              

هر شب دارم نوشته 30 آذر 84 بهنام رو تو وبلاگ برزخی می خونم....اینم قسمتی از نوشته

 

هاش................

می دونم هميشه با هم می خنديديم. می دونم تمام اين چهار سال روبا هم زندگی کرديم و هر شب

 تا ۴ صبح حرف زديم و خنديدم .حتی سر خاکت هم ،با اون حال و روز و چشمای

 گريون خندمون گرفته بود.باز هم می خنديم! برات می خنديم!

 

۳ روز منتظر بوديم ، گفتيم شايد برگردی ، نيومدی ، رفتی ، کاشکی می شد ما بيايم پيشت.منتظر

باش. فقط بيشتر از